تبليغاتX
سراب


زمین خوردنم رنگ نومیدی داشت...


بلند نشدنم رنگ شکست.....



+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/03ساعت 14:23  توسط سعید | 
 

 

کتابای تاریخ و جغرافی ما دروغه

 

که گاو و گوساله های روستایی رو میکِشن که


از مزارع سر سبز برمیگردن...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/10/01ساعت 15:59  توسط سعید | 
 

 

به عقیده من دو جور هنرمند داریم

 

دسته اول هنرمندای بدبخت و مفلوکی که سی سال طول میکشه

 

تا یه باغ آلبالو* رو بنویسن!

 

دسته دوم هنرمندای خوشبخت و کامروایی که سه روز نشده

 

یه باغ آلبالو رو میخورن!

 

 

*اثر آنتوان چخوف

+ نوشته شده در  جمعه 1389/09/05ساعت 22:18  توسط سعید | 
 

 

و من نویسنده بزرگی خواهم شد

 

و کتاب بزرگی خواهم نوشت...

 

 

 

پ.ن : آن روز فرا می  می ر  سد....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/08/19ساعت 16:17  توسط سعید | 


مصلحت دو گیتی تفسیر این دو حرف است


با دوستان خیانت با دشمنان خصومت...!



+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/07/13ساعت 1:56  توسط سعید | 



مردی که بیش از اندازه میکرد خنده


گرفتند و کردنش


با خنده


بی خنده...



+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/06/15ساعت 18:42  توسط سعید | 


 

براي کودکان

    مرگ سوغاتيست که تنها به پدربزرگها و مادربزرگها ميرسد...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/10ساعت 18:46  توسط سعید | 



از چهار فصل یکیش بهاره...

از سیصد و شصت و پنج روز یه روزش عیده...



+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/06/01ساعت 18:48  توسط سعید | 
 

لذت دنیا ضرب در بینهایت

عشقبازی لبهای تو با اندام تناسلی من...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/11ساعت 4:24  توسط سعید | 

هیچکس نمیتواند بگوید تمام شد


و دروغ نگفته باشد...



+ نوشته شده در  جمعه 1389/05/08ساعت 19:35  توسط سعید | 
 

تا گل سرخ شدن راهی نیست

 

میتوانی گل سرخی باشی

 

میتوانی گلسرخی باشی...

 

 

تقدیم به گلسرخی ٬ گل سرخ شهید

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/07ساعت 4:31  توسط سعید | 

سکوت کن...


سکوت کن به یاد آنکه در سپیده جان سپرد...

سکوت کن به یاد آنکه با امید خلق مُرد...

سکوت کن به یاد خشم آن شهید سر بلند...

سکوت کن به یاد آنکه عاشقانه زخم خورد...


تو از سکوت اگر به خشم میرسی سکوت کن...


+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/04ساعت 22:35  توسط سعید | 


سالها پيش


وقتی كه كودك بودم


سر هر كوچه كسی بود


كه چينی ها را بند ميزد


با عشق


و من آن روز به خود ميگفتم


آخر اين هم شد كار؟!


ولی امروز كه ديگر خبری از او نيست


نقش يك دل كه به روی چينيست


تركی دارد


و من


در به در كوی به كوی


در پی بند زنی ميگردم...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/10/03ساعت 12:32  توسط سعید | 

ستيز تگرگ و گلبرگه !


مصاف آيينه و الماسه !


پيكار كبريته و خرمن


نبرد اركيده و داسه !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/26ساعت 14:28  توسط سعید | 


خون تو را به جرم آزادی


به خاك اگر فروشد


در سوگ تو رواست


رنگين كمان سیاه اگر بپوشد...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/04ساعت 21:45  توسط سعید | 


ديگر حتی شمردن تيرهای چراغ برق


مرا به تو نخواهند رساند...


+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/02ساعت 15:26  توسط سعید | 

من به سهم خود نظر دادم


نظری به ظاهر سازنده


صبح وقتی از خواب بيدار شدم ،


در رختخوابم به جای من يك آ ل ت بود...



+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت 15:50  توسط سعید | 


ما آدمای يلا قبا


نه مشت داريم نه پشت...!


+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/09ساعت 15:57  توسط سعید | 


شب‏ها کابوس مي‏بينم


تا فرصتی برای ديدن رويای او نباشد...!


+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/09ساعت 15:51  توسط سعید | 

با عشق ، آبی


از خشم ، سرخ


و در گلدان مزارهای گمنام سبز خواهيم شد...


(اصلاح شد)


+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت 16:52  توسط سعید | 
 

عــــشـق

 

خطای فاحش فرد

 

در تمايز يک آدم معمولی

 

از بقيه آدم های معمولی است...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/30ساعت 12:12  توسط سعید | 
 

در دنیا مردمانی چنان گرسنه هستند که خدا را

 

 جز به شکل تکه نانی نمی بینند...!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/24ساعت 22:23  توسط سعید | 


گمان میکنم که خدا مرد است ، سنگدلیش به زنها نمیخورد.


ومطمئنم که شيطان زن است،هيچ مردی اينچنین حيله‏ گرنيست...!


+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/11ساعت 23:7  توسط سعید | 


می ترسم وقتی

   

گفتی دوستم داری


و مرا در آغوش کشيدی


دنيا تمام شود...!


+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/11ساعت 16:30  توسط سعید | 
دست مي برم

 

به زير شکمم

 

آنجا که هسته هاي استروييد

 

مرا فرا مي خوانند به خارش

 

و غرق خارش هسته ها هستم

 

که يادم مي افتد

 

تحريم هاي هسته اي

 

خارش را

 

خارم را

 

و خارت را

 

خواهند سپوخت...!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/10ساعت 18:43  توسط سعید | 
 

يکي از آن روزها که در آغوش او به اوج آسمان‏ها رسيدم ،


فهميدم چگونه يک انسان معمولي مي ‏تواند خدا ‏شود...!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/05ساعت 17:3  توسط سعید | 
 

بی تو ای غنچه گل سرخ شهید

 

همه گلهایم گل حسرت شده اند...

 

و نسیم ، بوی بی باوری و تسلیم ، بوی تن در دادن دارد

 

خاک اگر خاک کرامت باشد ، دهن باغ پر از فریاد است

 

و درخت ، سرخی کینه گل را میسراید با خشم

 

کاش ، ای کاش باز در باغ گل سرخی بود.....!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/02ساعت 18:24  توسط سعید | 
یاد تو مصلحت خویش بـبُرد از یادم

        یاد تو مصلحت خویش بـبُرد از یادم

                یاد تو مصلحت خویش بـبُرد از یادم

                یاد تو مصلحت خویش بـبُرد از یادم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/02ساعت 1:59  توسط سعید | 

 

آفــــتــــابــــــگــــــــردانــــــم


زرد و پــــژمـــــرده و خـــــــم


چشم امــّیدم نگران خیره به هر سو


میشنیدم میگفت : نور امــّیدم کو ؟.....


+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 21:33  توسط سعید | 


خسته ام...


از خستگیام...


از اینهمه پوچ کوچیدن...


از دلتنگیام...


از بیخودگریام...


از...


از خستگیام خسته ام...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 15:31  توسط سعید |